مریماتیک
مریماتیک
می گوید : شعرت مزخرفه . برو . دیگه داری حال بهم زن تر از اونی می شی که فکرش رو می کردم . خودم این را می دانم اما هیچ نمی گویم . از جایم بلند می شوم و آرام جلسه ی نقد را ترک می کنم . می دانم دارد از پشت سر نگاهم می کند و در ذهنش افسوس می خورد به نبوغی که فکر می کرد میان این آشغالدانی پیدا کرده و حالا جلوی چشمش دارد به هدر می رود و تلف می شود . که نابود می شود . سه هفته پیش وقتی آخر جلسه ی انجمن گفتم : من نمی خوام دیگه شاعر باشم اخم هایش توی هم رفتند و طوری نگاهم کرد که مرا ترساند . هیچ وقت جرات نداشتم جلویش حرفی به مخالفتش بزنم . هیچ کس جرات نداشت . تنها کسی که محکم می ایستاد جلویش و می گفت این شعر اعتقاده منه نه شما که می گی چطور فکر کنم مریم بود . تنها مریم می ایستاد جلوی مردی که تمام آرزویش این بود که بیاید و توی این شهر لعنتی و این منطقه ی لعنتی تر کار کند و از خودش مایه بگذارد ؛ جایی که چشم و چاقو دمار از روزگار جوانهای بسیاری درآورده بود .
جایی که آدم بودن عجیب به نظر می رسید .
مریم همین جاها بود که به جلسه ی هفتگی شعر آمد و جلوی مردی ایستاد که تمام زورش را می زد تا ما را آدم کند . مردی که دلش برای ما می سوخت .
مریم سه ماه پیش برای اولین بار به انجمن آمد . همه جوری نگاهش کردند و من جور دیگری . آقای تن استاد کارگاه شعر گفت : شعری بخون .
مریم خواند :
با هم بودن تقاص من بود
بد خلقی ات اختصاص من بود
گفتی باهوش ثابتم شد
خنگی جزو خواص من بود
ما همه خندیدیم . اما تن مثل همیشه جدی داشت نگاه می کرد مریم را . نیشمان را بست و گفت : شما باید شعری بگی که به گفتنش مفتخری . مریم گفت : ما به تخت جمشید هم مفتخریم اما داره نابود می شه از بس دروغکی بهش افتخار کردیم و کاری انجام ندادیم . بهتر نیست حرفی بزنیم اندازه ی دهنمون استاد ؟
تن چیزی نگفت به مریم و رو به من کرد و با اخم دستور داد : شعری بگو .
مدادم را برداشتم و نوشتم :
همه ی گل ها زیباند
مریم ها
اندازه ی همه ی گل ها زیبا ...
و همه ی کارگاه طور دیگری نگاهم کردند و مریم نگاهم نکرد .
مریم که آمد آسمان رنگ دیگری پیدا کرد ناگهان . دنیا را طور دیگری دیدم ، شبیه به نقاشی های صده ی نوزده میلادی . شبیه هملت و آن شرلی و بلندی های بادگیر . خودش نمی دانست ولی . هیچ نمی دانست چه طوفانی در من نهاده . من داشتم بهار را بو می کشیدم در اسفند که بی حواس مریم به جلسه ی نقد آمد و فرمود : شعر آخرم رو می خونم و می رم . داریم می ریم به یه شهر دیگه . پدرم باز انتقالی گرفته . و خواند :
گرفتار و رها چون بادبادک
کمی پا در هوا چون بادبادک
به فکر رفتن و بی فکر مقصد
نمی پرسم کجا ؟ چون بادبادک
مریم که رفت سه هفته مدام شعر برایش گفتم و آقای تن با اخم نگاهم می کرد .
سرودم :
همه ی گل ها یا مریم اند
یا می خواهند مریم باشند
یا روزی مریم بوده اند
و آن گل هایی زیباترند
که مریم ترند
آقای تن سه هفته بیشتر نتوانست بودنم را دوام بیاورد . دیوانه اش کرده بودم . هر چه می سرودم یا قافیه اش مریم بود یا ردیف اش. نمی دانست عاشق که باشد شاعر نمی تواند هر چه معلم اش می خواهد برایش بنویسد .
حالا توی کوچه پسکوچه ای نرسیده به خانه ی مریم مغازه ای باز کرده ام و گل می فروشم . چه گلی ؟ معلوم است : فقط مریم . بیش تر هم کسانی از من گل می خرند که یا مریم اند یا مریمی به زندگی شان آمده یا مریمی از زندگی شان رفته ..
مرتضی_عبدی.
با سلام خدمت دوستان گرامی.